ترا با هر نفس حس می کنم شیرین تر از بودن
کنارت آرزو دارم دمی دل دادن، آسودن
تو می دانی نگاهت داغ بر خورشید می تابد؟
ترنم گونه، شور عشق بر ناهید می تابد؟
چه نرم و مست می رقصی و می رقصانی ام با شعر
مرا از خود رهایم می کنی و می بری تا شعر
و شعری جز نگاه تو، درونم جان نمی گیرد
تو پیشم باشی از دنیای من، اندوه می میرد
نباشی، غرق در عطر خیالت می کنم دل را
به کام موج می بخشم لب تبدار ساحل را
بیا دستان سردم را پر از داغ نوازش کن
به جای قهر با من، با خودت ، با عشق سازش کن...