این روزها
به قدرِ همه ی احمق های دنیا
تو را
و خودم را
گریسته ام
ذلیل º ذلیل º
دست به دامن ِ هق هق
همه ی بغض های فروخورده و نخورده را
بر شکسته های سنگفرش خاکستری ِ بودنم
باریده ام
و گلویی تر کرده ام
از جام نفرین و نیشدارو و هلاهل
حماقت
شور º بوسه های خیسم را
می چسباند به لبهاش
و تکه های احساسم را
چنان می مکد
که گویی
از آن ِ من نبوده اند هرگز
من
ترجمان ِ بی مهری ات را به باد می سپارم
تا به ماتم آن
در سرزمینی بنشیند
که همه اش
غروب است و غربت و غم
تا بلکه
ب
ل
ک
ه
خدای مهربانی
ببخشاید ترا
و بخواند مرا
که به قدر همه ی احمق های دنیا
گریسته ام
...