1)***
و فکر می کنم از هر چه شعر بیزارم
ترا ندارم و انگار صد بلا دارم
غزل دگر به دلم آنچنان نمی چسبد
تو با هجومِ نبودت، دگر نیازارم
***
هوای دور و برم مثل شیشه و سنگ است
دلم برای تنفس، شدید، دلتنگ است
عصا بدست، به چشمان تو می آویزم
که پای رجعتم از سمت عاشقی لنگ است
***
چرا ترا که ندارم غریب و دربدرم؟
چرا خیال ترا باید از دلم ببرم؟
خودت بگو به کدامین گناهِ ناکرده
نگاه منتظر تو، نبوده پشت سرم؟
***
من از نبودن و بودن گذشته ام تا تو
رقم زدم همه ی خاطرات را با تو
تمام آینه ها سمت عشق کوچیدند
برای خاطر چشمی سیاه، اِلّا تو
***
ترا به آبی ِتندِ نگات می بخشم
به مهربانی ِبی انتهات می بخشم
تمام زندگیم را که غیرِ عشق تو نیست
به چشم پرغزلِ بی ریات می بخشم
2)
اتاق خلوتم امشب غبار می بارد
کسی میان دلم غصه دار می بارد
نشسته ام وسطِ التهاب و چشمانم
دو کاسه پُر، عطش و انتظار می بارد
که عاشقانه گره خورده ای به بندِ دلم
عزیزم! ای همه ی شور ِتلخ مستیِ من
قشنگِ رنگِ نگاه تو نقش بسته فقط
به روی دفتر و خودکار و زیردستی من
تو بی نظیر ترین آشنای مهتابی
ستاره های مهاجر، ترا به شب دادند
عروس آینه پوشم چه سحر و جادویی ست؟
که سنگ و شیشه به نام تو لب به لب دادند
حصار خلوت خود را سیاه می گیرم
در انجماد نگاهت پناه می گیرم
چنان به کنج خیالم نشسته ای که مدام
نبود و بود ترا اشتباه می گیرم
و غصه می خورم از رفتن تو خوب اما
برو بدست خدا می سپارمت رعنا
قسم به لحظه ی داغ ِتولدِ این عشق
همیشه عاشقم و دوست دارمت رعنا