چشم هايت
شرقي ترين سبزينه ي گياهي ست
كه در حاشيه ي طلايي ِ خورشيد
رقص ِ شعر ، مي نوازد
حيف كه من مرده ام
در خاكستر ِ يك غروب
و خاك شده ام
زير ِ خروارها نگاه ِ سياه
زنده ديگر نمي شود اين دل
راه ِ چاره ، ندارد اين مشكل
جاي سبز ِ نگاه ِ تو خالي ست
پاي بي تو ، نمي رود منزل
تو كه در يا نشسته در چشمت
جسدي گم شده ست در ساحل
به خداي دو چشم ِ تو سوگند
زنده ديگر نمي شود اين دل
و خيابان
تنها بيراهه اي ست
كه به اعتبار ِ قدم هاي تو رفته ام
با چشم هاي روشنت پلك زده ام
و به شاخه ي رهاي دستانت ، آويزان
و تو هرگز نيامدي و من مردم
در خاكستري ترين غروب ِ بي ستاره
پوسيده و چروكيده از
هرآنچه سرگردانی
در هواي ِ بي تو
من و تو مثل باد و خاكستر
مثل باران ِ نم نم و تندر
همه جا با هميم و دور از هم
مثل ِ كشتي ِ مانده در بندر
تو كه هستي ترين تمنايي
من بدون ِ تو ، باز مي ميرم
دو هزار سال و اندي پيش
در دعاي نماز ، مي ميرم
جز نگاه ِ دو چشم ِ تو اين بار
همه را قتل عام خواهم كرد
مثل آقا محمد قاجار
معرفت را تمام خواهم كرد